Lilly Of The Valley

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱| ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ| توسط Raya Assan| نظرات ()

زمانی هست که می خواهی هر چه زودتر فراموش کنی و هنگامی که فراموش می کنی از همیشه خوشحال تری اما...

زمانی هم هست که فراموش می شوی و هر چند فراموش کرده ای بازهم ناراحت می شوی که فراموش شده ای.

جالب است این سیکل های همواره ناقص...

آدمی است دیگر دلش می خواهد فراموش نشود هرچند مدت مدیدی است که خودش خودش را هم فراموش کرده....

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱| ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ| توسط Raya Assan| نظرات ()

به زودی یاد می گیریم فراموش کنیم . به زودی عادت می کنیم که فراموش کنیم. به دنبال داستان جدید و رد پایی از گذشته نگردیم. به دنبال کشف روابط انسانی جدید با گذشته نباشیم . حتی دیگر به دنبال اثبات گذشته هم نباشیم. همه ی بندهایی که با گذشته پیوندمان می دهند پاره کنیم و روح خود را رها.

به زودی تمام این هارا یاد خواهیم گرفت. تنها مسئله ی باقی مانده این است که : به زودی یعنی چه وقت؟

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱| ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ| توسط Raya Assan| نظرات ()

دلم تنگ شده فقط همین ...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱| ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ| توسط Raya Assan| نظرات ()

امسال اولین سالیه که دیگه معلم نیستم اولین سالیه که دیگه سفیر نیستم. دلم تنگ شده  برای تک تک لحظه های خوشی که داشتم.  برای اتاق اساتید و گریه ها و خنده هاش . صبحانه هاش و عصرونه هاش و سر و صداش .برای کلاسام برای شاگردام برای ساعت هایی که فقط درس نمی دادم زندگی می کردم ...

در بدترین لحظه های زندگیم سفیر تنها جایی بود که توش خوش بودم.

چه قدر سخته دل کندن و  گذشتن ....

روز معلم  مبارک  :)

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱| ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ| توسط Raya Assan| نظرات ()

نمی دونم چرا امروز یاد اون روز افتادم. من اول دبیرستان بودم. صبح بود مامانم صدام زدن اما صداشون از خیلی دور می یومد. چند ثانیه به چند به چند ثانیه  صدام می زدن . منم خوابم می یومد و آخر سر با خودم گفتم " اه چه قدر آدمو صدا می زنین" و با همون عصبانیت رفتم تو حال و دیدم ... مامانم افتاده بودن روی زمین . خیلی ترسیدم و همش به خودم فحش می دادم که چرا زودتر نیومدم ببینم چی شده. بابامو صدا زدم و بالاخره با آب قند و این چیزا حال مامان بهتر شد.

دیگه هیچ وقت وقتی صدام می زنن نمی گم " اه"  :)

از اون به بعد هر وقت هر کسی صدام می زنه اول می گردم ببینم می بینمش یا نه یا حالش خوبه یا نه.

همیشه جواب کسیو که صداتون می زنه بدین شاید تنها کسی باشین که بتونین کمکش کنین . شاید تنها دوستش تو اون لحظه باشین

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱| ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ| توسط Raya Assan| نظرات ()

زمانی هم می رسه که تعداد اطرافیانمون که اون یکی نمی شناستشون و شمارشو نو تو گوشیش نداره انقدر زیاد می شه که دیگه شماره های هم دیگرو هم فراموش می کنیم . همون موقع است که دیگه فامیلای هم یادمون نمی یاد. همون موقع است که تصویرمون تو ذهن هم مات می شه . همون موقع است که دیگه فقط حرف اول اسم هم یادمون می یاد شایدم حرف وسط شایدم... هیچی.

اون وقته که  وقتی همو ببینیم نمی شناسیم. اون وقته که به هم میگیم : "غریبه"

اما واقعیت اینه که همون موقع ای غریبه شدیم که من نگفتم دیروز ناهار چی خوردم و تو نگفتی امشب کجا می ری . از همون وقتی که من یادم رفت بپرسم  دکتر رفتی چی گفت و تو یادت رفت بپرسی جواب فلانی رو  چی دادم بالاخره؛ از همون روزی که ازت نخواستم با من بیای و تو برای این که با من نباشی 1 ساعت زودتر راه افتادی؛ از همون موقع که یه طرف قلبم از رازی که بهت نگفته بودم سنگین شد و از همون موقع که دیگه تو چشمام نگاه نکردی که رازت برام فاش نشه.... همون موقع بود که ...

                                                 شدیم 2 تا غریبه

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱| ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ| توسط Raya Assan| نظرات ()

شاید تراژدی واقعی همین باشد. همین که ترکت نکنم چون دیگر دوستت ندارم؛ ترکت کنم چون دیگر از دوست داشتنت خسته شده ام.

من هم مانند تو فکر می کردم . زمانی که کسی را دوست داری راه برگشتی نداری اما دیگر این فکر را نمی کنم. وقتی دوست داشتن آنقدر روحت را آزار می دهد که مرگ را تجربه می کنی؛ وقتی آنقدر  ضعیف می شوی که جنازه ی خود را هم نمی توانی تا تابوت بکشی؛ همان موقع است که از دوست داشتن خسته می شوی. بار و بندیلت را جمع می کنی و می روی پی کارت. کار ندارم که چه قدر طول می کشد تا قلبا  اسبابت را جمع کنی یا بهتر بگویم  اسباب او را جمع کنی بیندازی وسط حیات دلت و  مستاجر را جواب کنی و او هم با هزار ناز گورش را گم کند و برود حتی به این هم کار ندارم که چه قدر طول می کشد تا کسی برای آن بالاخانه ی دلت که مثل یک سوراخ گنده شده  پیدا کنی تازه! اگر پیدا کنی. قطعا به این هم کاری ندارم که چه مدت ترجیح می دهی کلا کسی آن بالاخانه را اجاره نکند و خودت یک فرش پهن کنی وسط سوراخ گنده و  بنشینی خاطرات دور و نزدیک را هم بزنی و به خودت بد و بیراه بگویی. هرگز هم کار ندارم که چرا هیچ وقت دلت نمی آید این بد و بیراه ها و یاوه ها را نثار او کنی...

فقط می خواهم بدانی که دوست داشتنی که خسته ات کند, تورا بکشد, تو نه روحت را بکشد, دوست داشتن نیست؛ تنها یک بازی مسخره است که تا تمامش نکنی روحت آزاد نمی شود...

 

نوشته شده در پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱| ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ| توسط Raya Assan| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت